با سلام اینم از داستان دوم که رویا خانوم فرستاده بودند راستی رویا خانم ببخشید که یکمی دیر اپ کردم ولی بالاخره کردم و امیدوارم که بچتو دوباره ببینی و بابت اتفااقی که  افتاده متاسفم 

داستان در ادامه نوشته نطر یادتون نره ها


تنها بودم باکوله باری از غم مامانم رو سالهاپیش از دست داده بودم و نامادری داشتم هرروز برادر هام بانامادری ام در کشمکش بودند.ومن هر روز خونه خاله ام بودم ۱۳سال داشتم که دوستم به من پیشنهاد دوستی با پسر دایی اش را داد شب و روز به این پیشنهاد فکر کردم وبه تنهایی هام بلاخره تصمیم گرفتم وپیشنهادش رو قبول کردم اینطور بود که با امید اشنا شدم سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتیم که با هم باشیم .روزهای خوب روزهای بد زیادی رو گذروندیم هر2خانواده از علاقه ما باخبر بودند
راستش من تو یک خانواده معمولی به دنیا اومدم وقتی ۱۵سالم بود قیافه زیبایی داشتم و خیلی شیطون بودم دوست داشتم تمام کار هار تجربه کنم تقریبا همه رو تجربه کرده بودم الا دوستی با جنس مخالف روبه روی مدرسمون یه بوتیک مردانه بود که رامین رو اون بوتیک کار میکرد قیافه زیبایی داشت تقریبا دل همه دخترای مدرسمون رو برده بود یه روز که توی حیاط مدرسه نشسته بودیم و بچه ها داشتن در مورد رامین صحبت میکردن تا اینکه یکی از دوستام گفت نگین تو که قشنگی چرا نمیری شانست رو امتحان

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دزپالونیا - مجموعه گلخانه ای دزفول دانلود آهنگ جدید علوم پایه حسابداری و آموزش سایت سرگرمی و تفریحی اندیمشک ماشینهای اداری توریا